شعر سنگ

كليك كرده comment براي گذاشتن نظر كافيست روي گزينه

9.12.2005

باران عشق


مرغ سحر می خواند.... و چه تلخ می خواند
دیشب باران می بارید....باران عشق
دیشب چه زیبا باران می بارید
گویی همه چیز زنده شده بود.....گویی همه چیز سخن می گفت...گویی همه چیز پرواز می کرد
- گویی همه جا ؛ دریا پریانی بودند که سر از آب به در می آرند-
وه چه زیبا آسمان باران میبارید
درست مثل قبل گویی برای فرهاد می بارید
گویی میبارید تا مجنون از تشنگی بیرون آید
گویی میبارید تا سبزه دوباره سبز شود
گویی میبارید تا آسمان دوباره آبی شود
دیشب باران عشق می بارید وچه زیبا می بارید و چه پر شورمیبارید
ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

9.09.2005

ناله دل



راستی یادت هست چندی پیش برای عشق احترام قایل بودیم
افسوس که دیگر از آن هم هیچ باقی نیست
از من هم هیچ باقی نیست
و از تو نیز
که بخواهیم برایم عشق احترام قایل شویم
نازنینم چه سخت
چه سخت
قلب من شکست و قلب تو نیز
و عشق ما نیز

9.07.2005

پشت دریاها


ای الهه ی عشق …ای میترای من …ای ونوس
باز امشب به تو سلام می کنم …باز هم به تو پناه می آورم
ای میترای من چه زیبا می درخشی در آسمان
و چه آسمان قشنگی در اطرافت نقاشی کرده ای
ای ونوس من کاش میشد به پیش تو آیم
کاش میشد اندکی تنهاییم را با تو قسمت کنم
نازنینم …کاش به سراغ آفتاب میرفتیم
کاش با آسمان صحبت می کردیم
کاش با همه صحبت می کردیم
با نسیم ..با صبح..با بهار..با عشق
کاش از همه یاد می کردیم
کاش پرواز را حکم پرنده نمیدانستیم ..پرواز میکردیم
پرواز به آسمانی که هیچگاه رنگش آبی نبوده است
هیچگاه حتی بوی شبنم هم به مشام ما نرسیده است
و باز هم پرواز میکردیم..پرواز تا به آنجا
راستی آنجا کجاست ؟
پشت دریاها؟
- آری پشت دریاها شهریست قایقی باید ساخت-
هیجان درون راخالی میکردیم و باز پرواز میکردیم
کاش میتوانستیم پرواز کنیم
شاید آنجا کسی باشد
کسی که میتوان با او حرف زد
پشت دریاها !!
کاش میشد پرواز کنیم ...پرواز تا بدان جا
آنجایی که تنها من هستم و پشت دریاها
راستی پشت دریاهاکجاست ؟
جایی که فقط مهر است !؟
پشت دریاها قایقی دارد به وسعت مرگ....!؟
آری مرگ تمام تنهایی ها
مرگ تمام دوست نداشتن ها...؟
پشت دریاها شهریست قایقی باید ساخت

ای که هوای من شده ای دم زدن در توحیات من است

9.03.2005

تقدیم عزیزترینم

قلبم درد می کند ..نازنینم چند روزیست که قلبم درد می کند
و کجاست آنهمه ادعای عاشقانه ...همگی پر کشیدند به آسمان
من نیز همانند دیگران شده ام
براستی نازنینم در من چه دیدی که اینگونه شد...
اما اگر تو نگویی من خواهم گفت فریاد میزنم تا همگان بدانند آری شاید آنها بفهمند که چشمان معصومت امروز بی جهت بارانی بود
از خودم بدم می آید و تو نیز از من بیشتر ....چه سود از این همه نوشتن گر کسی به سراغم نمی آید
دیگر برای از دست دادن چه دارم..هیچ...وقتی خود نازنینم را اینگونه زخود دور ساختم
ای همه دار وندارم از برای تو....لحظه ای به این سو بنگر به من نگاه کن...
نه راستی تو نیز از من بدت می آید پس خواندن این شعر کافیست
اشکم را از معنای شعرم ببین و چهره ام که دیگر دیدنی نیست...
نازنینم ....افسوس و صد افسوس دیگر به آن همه دوست می دارم ها
کاش لحظهای دیگر دستت گرمای دیروز را داشت ...و صد افسوس که دیگر دستت هیچ حسی به من ندارد
دیگر معنای دوست می دارمت را به من نمی رساند وباز من اینچا تنها مانده ام گرچه تو درکنارمی

ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

درد

و چه سلام تلخی که این بار دیگر هیچ برایم نمانده است
نه اشکی ....هرچند دوایم نمی کند گریه
نه حرفی ....هرچند دوایم نمی کند سخن گفتن
چه سوزناک بود آفتاب امروز و از آن سنگین تر خنده های تو
آری اینبار آیینه نیز مرا خطاکار خطاب کرد
و چه گناه سنگینی بر دوشم است
آری چه سخت شکستم آن دو چشم معصومی را که سالها به دنبالش بودم
و چه سکوت پر معنایی کرد او ....این بارمن نیز به مهمانی گناهکاران دعوت شده ام
آری او از من نیز متنفر است
...و من اینجا واو نیز اینجا و افسوس به این همه فاصله ی بین ما
تقدیم به پاکترین حس وجود داشتن
دوستت دارم

8.31.2005

تنهایی

من سالهاست که به دنبال کسی می گردم ...به دنبال چیزی
آری من سالهاست که بر سرکوه نشسته ام و به چشمه نگاه می کنم که چگونه با خاک اخت شده است
آری سالها به باد می نگرم که با آسمان اخت شده است
به پرنده نگاه می کنم که پرواز میکند
آری من در اوج خزان خویش به بهار زندگی ام می اندیشم
بهاری که شاید هیچگاه بوی لاله هایش مرا مست نکرده است
بهاری که هیچگاه شکوفه های گیلاسش میوه نداده اند
ای آشنای غریبه هیچگاه بسوی من نیا؟
چرا که غم دل من به سوی آسمان رویاهایت پرواز می کند
و تیرگی قلبم تو را غمگین
آری ای مهربانم ؛هیچگاه به نگاه های عاشقانه ام دل مباز, چرا کع در دلم جز غم هیچ نیست.
غمی که سالهاست در خانه ی دلم لانه گزیده است
ای مهربانم اگر بدانی اندیشه های من نیز از من گریزانند..هیچگاه سراغ من نمی آیی
آری سایه من سالهاست همدم تنهایی من است
ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

8.29.2005

دنیای سیاه



وجود خسته ام مددی می خواهد که تنهایی مرا ادراک کند
آری روحی می خواهد به بلندی سرو ...به بزرگی کوه....به عمق دریا
دریا:آری دریایی که سالها پیش از من انتقام گرفت....سالها پیش به من نارو زد وخندید
کاش با من آمده بودی ....آری آن روزها که زندگی را در آبی می دیدم
و اکنون دریا سیاه شده است ........و آسمان نیز
ومن دیگر هیچ رویایی ندارم
چرا که سالهای زیادی است که تنها مانده ام ... و غم درونم را دیگر عمق دریا نیز پذیرا نیست
من سالهاست که گم گشته ام ... وبه خیال خود دنبال شقایق میگشتم
ولی چه سود کخ در این سالها جز گون هیچ به دست نیاورده ام
و تنها اشکی که ریخته ام ...به دلیل ماسه های در چشم فرورفته ام بوده است
ای کاش سالها پیش فهمیده بودم جهان عبس است
ولی انگار زمزمه ای از درونم هنوز این حرف را نفی می کند
دوست دارد کاری انجام دهد ...پس از خود شروع می کند ...از ندامتگاه خویش ...از زندان تنهایی خویش
سری به هیجان می زند و به بازار می رود
ای کاش دنیا تنهایم نگذاشته بود
ولی گویی هیچکس صدایت را نمی شنود... من سالهاست که مرده ام
و دیگر هیچکس سری به درون من نخواهد زد
آری ای غم من ؛من وتو را سالهاست که در آبهای سنگین تنهایی خویش خفه کرده اند

ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

.:: info ::.

HOME
sang_del99